نسیم دست های آن پدر کو؟

شب است و اشك و آه و غربت و غم
بيا با من بخوان يك سوره ماتم
شب و صد قافله دل، صيد تشويش
فلك گم كرده راه خانة خويش
شب است و باز هم داغي صميمي
دوبيتي، نيلبك، بغض يتيمي
شب است و باز هم دردي جوانمرد
شب است و مثنوي، اين خوب همدرد
شب و طوفاني از حسرتنصيبي
و من در زير باران غريبي
دلم جا مانده در آن سوي حيرت
دلم را خواب وحشت كرده غارت
نميدانم كه خوابم، يا كه بيدار
عزادارم، عزادارم، عزادار
سيه پوشيده روح من، دريغا
نميدانم چه بر من رفته، اما
خبر آمد، خبر سنگينتر از كوه
و ديدم تلي از خاكستر از كوه
خبر آمد و غربت سهم من شد
دو ركعت خواب وحشت، سهم من شد
دلم را ميبرند و من به خوابم
امام من چه شد؟ كو آفتابم؟!
امام من چه شد؟ خورشيد من كو؟
شهيدان! قبلة توحيد من كو؟
چرا خاك خدا، خيس جنون است؟
به لب «انا اليه راجعون» است؟
مگر ماه مُحرم ميوزد باز؟
كه بوي ماتم و غم ميوزد باز؟
چرا در شهر، مجنون نوحهخوان است؟
چرا بر روي لب، آه و فغان است؟
جماران! اي يتيم دلشكسته
كدامين داغ، پشتت را شكسته؟
جماران! اي يتيم سر بريده
چه داغ است اين، چرا پشتت خميده؟
بيا اي دل، دل آيينه حيرت!
بزن طبل عزا، سنج مصيبت
كه شد بار دگر، فصل يتيمي
كجايي درد، اي يار قديمي؟!
شب است و اشك و آه و غربت و غم
ز چشم بيقراري، اشك نمنم
نميدانم كه خوابم يا كه بيدار
عزادارم، عزادارم، عزادار
اگر اي دل، عزادار حسيني (ع)
بزن بر سر، بگو «جانم خميني»
نقل نوشته ها با ارجاع به نام وبلاگ و نویسنده آزاد است