خاطره ای از مادرم « فاطمه »

_______________________________________________________________________

خاطره ای از مادرم « فاطمه »
 

مادرم - که رحمت خدا بر او باد - همنام حضرت فاطمه زهرا ( س ) بود ، زنی خانه دار و مثل همه مادرهای ایرانی دلبسته خانه و خانواده و شدیدا عاطفی . ما چهار تا خواهر و برادر بودیم که بعد از درگذشت پدر سعی می کردیم با توجه بیشتر و محبت کردن به او تا حدودی جای خالی پدر را در قلبش پر کنیم تا دچار افسردگی نشود . این محبت ها گاهی به صورت خریدن وسایل مورد نیاز و هدایایی بود که در طول سال و به بهانه های مختلف به او می دادیم .

ولی مادر به حکم این که مادر بود و به خاطر عزت نفس و مناعت طبعی که داشت ، با اکراه و به سختی کمک های نقدی ما را قبول می کرد و بیشتر دوست داشت ما را زیر چتر حمایت های مادرانه خود بگیرد و اگر هم هدیه ای از ما قبول می کرد ، دلش می خواست در اولین فرصت محبت ما را با دادن هدیه ای نفیس تر جبران کند . ولی همانطور که گفتم چون زندگی اش با حقوق بازنشستگی پدر می گذشت - که پول زیادی نبود – و دستش خالی بود ، گاهی نمی توانست آن طور که دلش می خواست محبت های ما را جبران کند و همیشه از این بابت ناراحت بود و در مقابل ما احساس شرمندگی می کرد. این احساس شرمندگی به قدری شدید بود که گاهی آن را به زبان می آورد و با گریه می گفت : شرمنده ام که دستم خالیه و نمی تونم براتون کاری کنم ! و بعد دست به آسمان می برد ، برای ما دعا می کرد و می گفت : الهی دست به هر چی که می زنید براتون طلا بشه .

بعد از درگذشت پدر ، به درخواست بانک حسابی برای مادر در بانک رفاه افتتاح کرده بودیم که هر ماه حقوق بازنشستگی پدر به حساب او واریز می شد و ما آخرهر ماه مادر را به بانک می بردیم تا حقوق پدر را بگیرد .
چند سال بعد از درگذشت مادر و در روزهایی که من برای خرید خانه به صورت عجیبی در فشار مالی بودم و دربدر دنبال گرفتن وام ، یک روز زنگ تلفن خانه به صدا در آمد . گوشی را که برداشتم ، خانمی از پشت گوشی پرسید : منزل آقای اسماعیلی ؟ گفتم بله بفرمایید .
گفت : من از بانک رفاه زنگ می زنم ، شما پسر ارشد خانم اسکندری ( فامیلی مادر ) هستید ؟ گفتم : بله .
گفت : لطفا اگر زحمتی نیست فردا صبح برای انجام کاری به بانک رفاه بیایید .
بعد از گذاشتن گوشی هر چی فکر کردم که بانک بعد از گذشت چند سال از در گذشت مادر با ما چی کار داره ، فکرم به جایی نرسید . در نهایت گفتم چون یادمان رفته بعد از فوت مادر حساب او را مسدود کنیم ، به خاطر همین بانک مارو خواسته تا بعد از انجام یک سری تشریفات اداری حساب را ببندیم .
فردا صبح من به عنوان پسر ارشد با کمی نگرانی به بانک رفتم . وقتی خودم را معرفی کردم ، رییس بانک مرا پیش خود برد و گفت : نگران نباشید ، شما را به بانک دعوت کردیم تا مژده ای به شما بدیم .
با تعجب پرسیدم : مژده ! چه مژده ای ؟
رییس بانک تبسمی کرد و گفت : به شما تبریک میگم . مادر شما در قرعه کشی حساب های قرض الحسنه ( 25 ) میلیون تومان برنده شده ...
با شنیدن این جمله بی اختیار اشک در چشمام حلقه زد و بی اختیاربه یاد این جمله مادر افتادم که وقتی برای او هدیه ای می خریدیم ، به خاطر این که دستش خالی بود و نمی تونست اونطور که دلش می خواست محبت ما را جبران کنه ، برای جبران محبت ما ، دعا می کرد و می گفت : « شرمنده ام از این که دستم خالیه و نمی تونم براتون کاری کنم ! الهی دست به هر چی که می زنید براتون طلا بشه . »
آری ، مادر به شکلی باو ر نکردنی که بیشتر به یک معجزه شباهت داشت ، و در زمانی که دستش از دنیا کوتاه شده بود و ما اصلا فکرش را نمی کردیم که بتونه برای ما کاری بکنه ، عاقبت تمام محبت های ناچیز فرزندانش را آنطور که دلش می خواست جبران کرد ...

به حکم این که نام مادرم فاطمه بود و عشق و محبت حضرت زهرا ( س ) در دل و جانش شعله می کشید ، امیدوارم بی بی دو عالم شفیع او در روز محشر باشد . ان شاءالله .

 

در قاب خاطرات ( قونیه )

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جامی! از آلایش تن پاک شو
در قدم پاکروان خاک شو
باشد از آن خاک به گردی رسی
گرد شکافی و به مردی رسی


از راست به چپ :
روشن سلیمانی ، مریم اسلامی ، استاد محمد علی مجاهدی ، رضا اسماعیلی


بدون ترتیب !

روشن سلیمانی، مجتبی احمدی، سالاری، وحید محمدی، گنجی، اسماعیلی، اسفندیارپور، کاشانی، دکتربابایی، تیمور آقامحمدی، عالیه مهرابی، مریم سقلاطونی، منیره هاشمی، مریم اسلامی، اعظم سعادتمند و زهرا رنگانی 


از راست به چپ :
 مریم اسلامی، زهرا رنگانی،استاد محمد علی مجاهدی ،وحید محمدی ،اسماعیلی

 

 

رباعی های انقلاب : « او روح خدا ، امام خوبی ها بود »



  




یک
او آمد و با گرسنگان خلوت کرد
در شهر ، امید و عشق را قسمت کرد
از منبر خاک ، مهربان ، بالا رفت
با لهجه ی پا برهنه ها صحبت کرد

دو  
او آمد و ما برادری را دیدیم

درعالم خاک ، سروری را دیدیم
او آمد وسیب عشق را قسمت کرد
در سایه ی دین ، برابری را دیدیم

سه 
او آمد و مهر و ماه را فهمیدیم
پایان شب سیاه را فهمیدیم
او آمد و زیر سایه ی دستانش
ما معنی سرپناه را فهمیدیم
  
چهار
او آمد و در کویر ، باران گل کرد
در خاک وطن ، نهال ایمان گل کرد
او آمد و ریشه زمستان خشکید
گلعطر خجسته بهاران گل کرد

پنج 
او آمد و حال آسمان بهتر شد

خورسید شکفت ، تیرگی پرپر شد
از بند گسست ، حضرت آزادی
دوران حکومت ستم ، آخر شد
 
شش
اوآمد و کوچه و خیابان شد سبز

امید شکفت و عشق و ایمان شد سبز
او آمد و از وطن فراری شد دیو
در فصل فرشته ، بوی انسان شد سبز

هفت
بر روی لبش ، تبسمی زیبا بود

درهای دلش به روی مردم وا بود
از نام و نشان او اگر می پرسی ؟
او ، روح خدا ، امام خوبی ها بود

هشت
بر روی لبش ، سلام آزادی بود
در سینه ی او ، پیام آزادی بود
او آمد و « لا اله الا هو » گفت
او روح خدا ، امام آزادی بود

 
نه   
برخیز که نور ناب را بنویسیم
آیینه ترین  کتاب  را بنویسیم
برخیز به خط روشن آزادی
منظومه ی انقلاب را بنویسیم


ده   
ای دل شدگان ! مُرید وحدت باشید
در چشم وطن ، امید وحدت باشید
وقتی ز نفاق ، باب وحدت بسته ست
چون روح خدا ، کلید وحدت باشید



با حضور شاعران و هنرمندانی از ایران چهل و هشتمین جلسه انجمن ادبی بیدل در دانشگاه دهلی برگزار شد

 

از راست به چپ : فاضل نظری ، حافظ ایمانی ، محسن میرزا زاده ، علیرضا قزوه ، علی داودی ، رضا اسماعیلی ، عبدالرحیم سعیدی راد ( معبد آکشاردهام - دهلی نو )

از راست به چپ : محسن میرزا زاده ( موسیقیدان و خواننده ) ، رضا اسماعیلی ، عبدالرحیم سعیدی راد