شاعران انقلاب: محمد کاظم کاظمی
___________________________________________________________________________
تقدیم به محمد کاظم کاظمی و دغدغه های ارجمندش
مُنادی همدلی و همزبانی

یک
محمد کاظم کاظمی، شاعر، منتقد، بیدل پژوه، روزنامه نگار و فعال فرهنگی ست، ولی پیش و بیش از همه او یک «شاعر معلم» و یک «معلم شاعر» است. با شناختی که از او دارم، فکر می کنم خودش نیز کسوت معلمی را بیش از سایر عناوین و القاب دوست دارد. او از سال 63 تا کنون در ایران به سر می برد و جامعه فرهنگی ما به او به چشم یک شهروند ایرانی نگاه می کنند. داستان مهاجرت و ماندگاری او در ایران از زبان خودش شنیدنی تر است:
«من سال ١٣٤٦ در هرات افغانستان به دنیا آمدم و بعد از آن تا نوجوانی در کابل زندگی کردم؛ حدود سال ٦٣ به این طرف بود که به ایران آمدم. اما این که چه شد که به ایران آمدم، چون آن زمان دوره جنگهای داخلی افغانستان بود و وضع مملکت ما نابسامان، خیلی از مردم افغانستان برای در امان ماندن جانشان مهاجرت کردند، چند میلیون نفر مهاجرت کردند و ما هم یکی از آنها بودیم. ما هم به خاطر قرابتهای مذهبی و زبانی که با ایران داشتیم، اینجا را انتخاب کردیم، بعد از این که به ایران آمدم، تحصیلات خودم را پی گرفتم . از سال ٧٠ تا به حال هم مشغول کارهای مختلف ادبی، مثل سرایش شعر و نوشتن مقاله و کتاب و ویراستاری کتاب و فعالیتهایی مانند گرداندن جلسات ادبی و ارتباط با مطبوعات و داوری مسابقات شعر و امثال آن بودم.»
(مصاحبه با سایت خبری عصر ایران، 28 دی 95)
دو
کاظمی هر چند زاده هرات افغانستان است، ولی نام بزرگش آن چنان با ایران و ایرانی پیوند خورده است که من و همه شاعرانی که سال هاست توفیق همدلی و هم نفسی با او را داریم، همیشه به چشم خویشاوندی نزدیک و برادری درد آشنا به او نگاه کرده ایم. احساس من به کاظمی دقیقا شبیه احساسی ست که به فردوسی، مولانا، حافظ و بیدل دارم. ولی ناگفته نماند که این تعلق خاطر و وابستگی عاطفی و فرهنگی به ایران، ذره ای از عشق و محبتی که او به افغانستان و هموطنانش دارد کم نکرده است. من خود بارها از دور و نزدیک شاهد بوده ام که این شاعر جان آگاه، اعتبار و شهرتش را به عنوان یک شاعر پارسی گوی صاحب سبک، خرج حل مشکلات عدیده مهاجران مظلوم افغانستانی و خدمت به هموطنانش کرده است.
این دقیقه گویای آن است که کاظمی شاعری اصیل و ریشه دار است و علی رغم سال ها اقامت در ایران، همچنان هوای وطن را در سر می پروراند. او با تمام وجود دل نگران خانه های ویران، زنان بی سرپرست، و کودکان آواره ی وطن جنگ زده ای ست که به خاطر سلطه استکبار سال ها در آتش و خون دست و پا می زند. در تمام این سال ها نیز با دلی داغدار و جانی بی قرار سعی کرده است با سرانگشتان مهربان شعرش، بر زخم های وطن داغدارش، مرهم رامش و نوازش بگذارد. کسانی که با طنطنه اشعار با صلابت کاظمی آشنا هستند، خوب می دانند که «عشق به وطن» از دغدغه های همیشگی این شاعر دردآشناست. خود شاعر نیز در اکثر مصاحبه هایش همواره تاکید کرده است که بیش تر شعرهایش در طول این سالها در باره وضعیت کشورش افغانستان بوده است. چنان که جان مایه مثنوی «بازگشت» او که در دهه هفتاد منتشر شد، چیزی جز همین دغدغه ارجمند و مقدس نیست:
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت
چگونه باز نگردم که سنگرم آنجاست
چگونه، آه، مزار برادرم آنجاست
چگونه باز نگردم که مسجد و محراب
و تیغ منتظر بوسه بر سرم آنجاست
سه
کاظمی عزیز را باید در زمره شاعران حکیم این روزگار به شمار آورد. شاعری دانشی مرد و اهل معنا. از نسل شاعرانی که به قول سهراب وارث «آب و خرد و روشنی» اند. او در حوزه شعر دغدغه های ارجمندی دارد. دیدگاه های او در این حوزه - به عنوان یک منتقد و پژوهشگر برخوردار از دانش و بینش ادبی - قابل تامل و راهگشاست. در جان و جهان شعرهای کاظمی «اندیشه» از جایگاه رفیعی برخوردار است. او زمانی گام در وادی شعر می گذارد که «حرفی برای گفتن» داشته باشد. درعین این که به ساختار ادبی و مولفه های زیباشناختی سخت پایبند است.
او در زمره شاعرانی ست که در مسیر «هنر متعالی» گام بر می دارند. هنری که در «فرا رفتن» از خویش، و «اندیشیدن به دیگران» معنا می یابد، چنان که سعدی می فرماید: «عاشقم بر همه عالم، که همه عالم از اوست». هنر متعالی به تعبیر «اخوان» پرتوی از شعور نبوت است. در چنین عرصه ای «چه گفتن» و «چگونه گفتن» - هر دو - مهم است. چرا که چنین هنری محصول تلفیق و همنشینی هنرمندانه فرم و محتواست. یعنی ابتدا باید «حرفی برای گفتن» داشته باشیم، سپس سراغ چگونه گفتن برویم، چرا که توجه نکردن به «چه گفتن» باعث معناگریزی و فرم گرایی صرف یا به عبارت ساده تر فروافتادن در دام چاله فریبنده «هنر برای هنر» میشود.
نکته دیگر این که کاظمی عزیز در عین تعهد، آرمان گرایی و پرداختن به هنر متعالی، به ادب و آداب شعر و شاعری پایبند است. او شاعر هوشمند و توانمندی ست. به این معنا که نه لفظ را فدای معنا می کند و نه معنا را فدای لفظ.
چهار
یكي از مشخصههای توانمندی يك شاعر، ميزان مهارت و تسلط او در عرصه گزينش و استخدام واژگان و كلماتي است كه با احساس و انديشه او قرابت، همخواني و همخوني داشته باشد. به عبارت ساده تر يك شاعر توانمند با شناخت كاملي كه از كاركردهای زباني و قابليتهای ادبي كلمات دارد، در عرصه سرودن و خلق ادبی، همواره به دستچين كلمات و واژههايی ميپردازد كه با صراحت كامل و با كمترين دخل و تصرف در معنا، احساس و انديشه او را به خواننده شعرش انتقال دهد. طبيعي است كه براي دستيابي به اين هدف، شاعر بايد هميشه آمادگي فراخوان كلمات و واژههاي جديد را ـ البته به حكم ضرورت ـ برای تقويت ساختار زباني شعرش داشته باشد و خود را از دايره دور و تسلسلي كه در اثر دلبستگي و تعصب شديد نسبت به مجموعهاي از كلمات «دروني شده» به وجود ميآيد، بيرون بكشد تا به شكفتگی زباني برسد. رعايت اين اصل مهم، در عين اين كه زبان شعر را از پوسيدگي و نخنما شدن حفظ ميكند، به شاعر نيز توانمنديهای جديدي در عرصه سرودن ميبخشد كه اين توانمندی ها در نهايت منجر به آزاد شدن پتانسيل ذهن و زبان شاعر ميشود. محمد کاظم کاظمی - به شهادت اشعاری که از او خوانده ایم - از چنین توانمندی هایی برخوردار است .
پنج
در سطرهای آغازین این یادداشت در معرفی کاظمی گفتم "بیدل پژوه". این عنوان نیاز به شرح و بسط بیش تری دارد و با گذشتن از کنار آن، نمی توانیم تصویر کاملی از این شاعر پارسی گو داشته باشیم.
مولانا بیدل دهلوی از آنجا که از شاعران پیچیده گوی سبک هندی است - با وجود نبوغ و برجستگی ادبی - آن گونه که شایسته و بایسته است در بین ایرانیان شناخته نشده است. مردم ایران سبک هندی را پیش و بیش از بیدل با صائب تجربه کرده اند. چرا که ذوق و ذائقه عموم مردم با شیوه صائب سازگاری بیش تری دارد تا بیدل. این نکته ای است که زنده یاد سید حسن حسینی نیز در کتاب ارزشمند «بیدل، سپهری و سبک هندی» بر آن مُهر تایید زده و گفته است:«شعر سبك هندي در مسير تطور خود از وضوح حكيمانه در شعر صائب و اقمارش به سوي غموضي عارفانه در شعر بيدل سير ميكند».
کاظمی خود نیز در مقدمه کتاب «کلید در باز» که رهیافت هایی در شعر بیدل است، با اشاره به غموض و دیریابی شعر بیدل گفته است: «موضوع این کتاب، دشواری و پیچیدگی شعر میرزا عبدالقادر بیدل و راه حل این دشواریهاست. در اینجا به یاری آشنایی و مطالعه بیست سالهام در آثار این شاعر کوشیدهام که در حدّ توان، کلیدهایی برای گره گشایی از شعر دشواریاب او به دست دهم. تا جایی که من خبر دارم پیش از این ما کتابی نداشتهایم که به طور مستقل در بارهی ابهام و دشواری شعر بیدل نوشته شده باشد.»
به دور از هر گونه تعریف و تعارف و با استناد به تالیفات و مقالات ارزشمندی که در حوزه بیدل پژوهی تا کنون از کاظمی چاپ و منتشر شده است، بی هیچ تردیدی باید از وی به عنوان یکی از بیدل پژوهان برجسته معاصر نام برد که با تالیفات و مقالات ارزشمند خود بیدل را از پیله انزوا و مهجوری بیرون آورده و به نحو شایسته به ایرانیان ادب دوست معرفی کرده است. بیدل پژوهی که با عشق و اشتیاقی قابل ستایش، و با تامل و دقت نظری عالمانه، سال هاست در این وادی گام بر می دارد و با تحلیل ها و تفسیرهای دقیق و موشکافانه ای که از اشعار بیدل ارائه می دهد، درک و فهم بیدل را بر شیفتگان این هندی سرای شهیر و بی بدیل آسان می کند.
البته ناگفته نماند که پیش از کاظمی، سیمای ادبی بیدل در ایران با همت بزرگانی چون شفیعی کدکنی، یوسفعلی میرشکاک، و سیدحسن حسینی رونمایی شده بود. دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی در شمار اولین پژوهش گرانی است که با چاپ کتاب«شاعر آینهها» راه بیدل شناسی را در ایران هموار کرد و از همین رو بر دیگران در این عرصه فضل تقدم دارد. در سال های اخیر نیز علیرضا قزوه که برای چند سال مدیر مرکز تحقیقات فارسی در هند بوده است در حوزه بیدل پژوهی تلاش های قابل ستایشی داشته است. همچنین اکبر بهداروند که با تصحیح کلیات بیدل که در سه مجلد چاپ و منتشر شده است، با قافله بیدل پژوهان همراه شده است.
در کنار تلاش های قابل ستایش بزرگانی که از آنان نام برده شد، در عرصه بیدل پژوهی از کنار نام محمد کاظم کاظمی نمی توان به آسانی عبور کرد. علاوه بر یادداشت ها و مقالات پراکنده ای که در حوزه معرفی و شناخت بیدل از این پژوهشگر دقیقه یاب تاکنون منتشر شده است، کارنامه او با تالیفاتی چون: کلید در باز( رهیافت هایی در شعر بیدل)، گزیدهٔ غزلیات بیدل، مرقع صدرنگ ( صد رباعی از بیدل)، گزیدهٔ دیوان بیدل، و نقد بیدل صلاحالدین سلجوقی، در این عرصه پربارتر شده است.
شش
نکته آخر این که کاظمی شاعر روشنی ست که همچون مولانا به «وصل» و همدلی و همزبانی می اندیشد و از فصل و فاصله بیزار است. برای اثبات این ادعا، حُسن ختام این نوشتار را به ابیاتی از مثنوی «شمشیر و جغرافیا» که روایت غم انگیز دیوار کشیدن بین ساکنان یک «وطن فرهنگی» ست، مزین می کنم:
بادی وزید و دشت سترون درست شد
طاقی شکست و سنگ فلاخن درست شد
شمشیر روی نقشهی جغرافیا دوید
اینسان برای ما و تو میهن درست شد
سازی بزن که دیر زمانی است نغمهها
در دستگاه ما و تو شیون درست شد
دستی بده که ـ گرچه به دنیا امید نیست ـ
شاید پلی برای رسیدن، درست شد
.....
شاید که باز هم کسی از بلخ و بامیان
با کاروان حلّه بیاید به سیستان
وقت وصال یار دبستانی آمده است
بویی عجیب میرسد از جوی مولیان
سیمرغ سالخورده گشوده است بال و پر
«بر گِردِ او به هر سر شاخی پرندگان»
ما شاخههای توأم سیبیم و دور نیست
باری دگر شکوفه بیاریم توأمان
با هم رها کنیم دو تا سیب سرخ را
در حوض های کاشی گلدار باستان
بر نقشههای کهنه خطی تازه میکشیم
از کوچههای قونیه تا دشت خاوران
تیر و کمان به دست من و توست، هموطن
لفظ دری بیاور و بگذار در کمان
روزنامه خراسان، سه شنبه 17 مرداد 1396 ، شماره 19603 ، صفحه «ادبیات و هنر»، ص (11)
file:///C:/Users/NewsBank/Downloads/11%20(11).pdf

نقل نوشته ها با ارجاع به نام وبلاگ و نویسنده آزاد است