شاعران انقلاب: اصغر حاج حیدری (خاسته)
____________________________________________________________
به انگیزه تولد دوباره شاعر مردمی اصغر حاج حیدری « خاسته »:
یغمای نیشابوری ثانی

اسمش اصغر حاج حیدری و تخلصش « خاسته » بود . شاعری عارف و وارسته و کمر به خدمت مردم بسته که ذکر روز و شبش زمزمه این بیت حافظ بود :
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
با تیپ و سر و وضعی که داشت ، هیچ کس فکر نمی کرد که این آدم یک لا قبا شاعری صاحب قریحه است . ولی او به راستی شاعر بود . شاعری مکتب ندیده و زحمتکش همچون « یغمای نیشابوری » که از طبعی خدا دادی برخوردار بود . شاعری فطری از جنس همین مردم ، با قامتی شکسته ، دست هایی پینه بسته ، ظاهری ساده و بی تکلف و لباس هایی خاکی و اتو نکشیده . از همین رو اغراق نیست اگر او را به یغمای نیشابوری ثانی تشبیه کنیم .
لهجه اش هم به ظاهرش رفته بود . بی هیچ گونه آداب و ترتیبی سخن می گفت و حرف دلش را بر زبان می آورد . بلد نبود ژست بگیرد و قلمبه ، سُلمبه صحبت کند . با لهجه زلال دلش حرف می زد ، و حرفش بر دل می نشست . آن قدر ساده و بی تکلف بود که به قول « سهراب » حتی می شد از روی لباس ، زلالی دل بی کینه اش را به تماشا نشست و دانه های دلش را شمرد .
از آنجا که عاشق بود و سری شوریده داشت ، علمدار برپایی کنگره ای مردمی شده بود که روشن نگاه داشتن چراغ های آن در طول هجده سال ، جز با عشق و ارادتی خالصانه به اهل بیت ( ع ) امکان پذیر نبود. کنگره شعر « میلاد آفتاب » . کنگره ای که همه تار و پودش ازعشق سرشته شده بود .
خوب به یاد دارم که در دفاع از برگزاری این کنگره می گفت : « ما فقط یاد گرفته ایم برای شهادت حضرت ابا عبدالله ( ع ) مراسم بگیریم وعزاداری کنیم ، ولی یادمان رفته که در ایام ولادت حضرت نیز باید شادی کنیم و جشن بگیریم ! این کنگره برای یادآوری همین مسئله پا گرفته است . »
مردم اصفهان و خمینی شهری ها « خاسته » را با این کنگره می شناختند .آن هم نه به عنوان رییس و دبیر کنگره ، بلکه به عنوان خادم و کفش جفت کن عاشقان ابا عبدالله ( ع ) . و چه زیبا و با شکوه با همین عشق و ارادت - بی هیچ ادعایی - 18 سال با دست خالی و فقط با عنایت مولا و کمک های مردم ، علم این خیمه عاشورایی را مردانه بر پا نگاه داشت .
خاطره شیرینی از این عزیز به یاد دارم در رابطه با برگزاری همین کنگره که ذکر آن در اینجا خالی از لطف نیست . به یاد دارم سال ها پیش آقای خاسته در آستانه ایام ولادت حضرت ابا عبدالله ( ع ) به منزل ما تلفن زد و با همان لهجه شیرین و صمیمی اش گفت : آقای اسماعیلی ! می خوام از شما برای شرکت در کنگره « میلاد آفتاب » دعوت کنم . اگه افتخار میدی اسمت رو برای تهیه بلیت به بچه ها بدم .
- من که می دونستم کنگره میلاد آفتاب یک کنگره غیر دولتی و مردمیه و با کمک های مادی و معنوی مردم کوچه و بازار به صورت سالانه در ایام ولادت با سعادت حضرت ابا عبدالله ( ع ) ، در خمینی شهر اصفهان برگزارمیشه ، با اشتیاق تمام گفتم : خاسته جان ! باعث افتخاره . به روی چشم ، حتما میام .
خاسته عزیز بعد از شنیدن جواب مثبت من ، از آنجا که می دونست اکثر دوستان شاعر در فشار مشکلات اقتصادی هستند ، در ادامه خیلی با احتیاط و مودبانه گفت : ما به دوستان شاعر گفتیم حاضریم پول بلیت هواپیما رو نقدی به خودشون بدیم ، تا با هر وسیله ای که دوس دارن به اصفهان بیان ، شما چه جوری میای ، با هواپیما یا اتوبوس؟
من که متوجه حُسن نیت این بزرگوار شده بودم ، با تشکر گفتم : خاسته جان ! برای من اگه بلیت بگیری بهتره ، چون فرصت تهیه بلیت رو ندارم .
*****
جان کلام آن که به واسطه دعوت خاسته عزیز ، آن سال توفیق حضور در کنگره را پیدا کردم . همان طور که گفتم چون کنگره مردمی بود و با کمک های مردمی اداره می شد ، مسئولین کنگره در هزینه ها مجبور به صرفه جویی بودند . به خاطر همین هم آن سال بعد از پایان مراسم افتتاحیه ، قرار شد برای صرف ناهار به منزل خاسته عزیز برویم .
اتفاقا ناهار آن روز به ما خیلی خیلی چسبید ، چون خاسته در منزلش برای ما « بریانی » تدارک دیده بود که غذای سنتی اصفهانی ها بود .
الان که این خاطره را در ذهنم مرور می کنم ، سیمای روشن آن شاعر وارسته را می بینم که با همان مهر و مردمی همیشگی ، دارد بی ادعا و عاشقانه در مجلس حضرت ابا عبدالله ( ع ) به دل شدگان حسینی خدمت می کند و به یادمان می آورد که :
« همه زندگی زنگ تفریح نیست ، زنگ بعدی ، زنگ حساب است ! »
در پایان این نوشتار، زمزمه شعری که به نوعی حُکم وصیت نامه ادبی شاعر را دارد، خالی از لطف نیست. «خاسته» این غزل را در بهار سال 85 سروده است:
رفته است اما نه از یاد شما
بلکه از شهر غم آباد شما
زندگی جوشد ز خاکش تا ابد
هر که مانَد زنده در یاد شما
شمع بود و صبحدم خاموش شد
آن که اشکش بود فریاد شما
بر مزارش چون نشینی شاد باش
شاد باشد با دل شاد شما
آی مردم! مرگ هم خود زندگی ست
هست مردن نیز میلاد شما
پرده پرده نقش از ویرانی است
خواجه بر ایوان آباد شما
چاره ساز ما در این غربت سرا
سوره ی «حمد» است و امداد شما
یا محمد، «خاسته» روز حساب
هست امیدش به اولاد شما
روحش شاد و یادش گرامی
نقل نوشته ها با ارجاع به نام وبلاگ و نویسنده آزاد است