شاعران انقلاب: هادی منوری
________________________________________________________________________
نامه ای به دوست شاعرم، دکتر هادی منوری

من فکر می کنم
با همین کبریت
دنیا را می شود گرم کرد
چراغ ها را
خاموش کن.
هادی جان سلام!
اکنون که کوچه باغ دلم از شمیم یاد زلالت عطر آکین است، ملالی نیست. امروز«سلمان»(1) عزیز سراغ مهربانی تو را از من می گرفت. گفتم مبارک است. در روزگاری که جهان در خواب ظلمت و سیاهی دست و پا می زند، تنها با روشنی شعر می توان بر لبان آسمان لبخند خورشید را نقاشی کرد. و تو از قبیلۀ «روشنگران راهی». تذکر نام شاعر روشنی چون تو، تذکر عشق و خوبی و مهربانی ست.
به راستی اگر شاعران نبودند...؟! چه کابوس هولناکی! دنیای بدون شعر و شاعر چه دنیای ملال انگیزی ست. دنیای بدون فردوسی، بدون مولانا، بدون سعدی، بدون حافظ، بدون بابا طاهر، بدون پروین، بدون قیصر، بدون فروغ ...، چه دنیای بی فروغی!
هادی جان!
بیا همه ی چراغ ها را خاموش کنیم. من نیز با تو همدلم که روشنی شعر برای جهان کافی ست . بیا با لشکری از کلمات روشن، به پیشواز جمعه ای برویم که از بوی حضور دوست سرشار است. بیا چراغ ها را خاموش کنیم، و با روشنی واژه ها «گل بر افشانیم و طرحی نو در اندازیم»:
بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سخت بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
شاعر! صبوری پیشه کن. نسیم دل انگیز صبح در راه است، و روزی دنیا می فهمد که ما شاعران با دست های تهی، و جیب های خالی، چه سرمایه داران بزرگی هستیم. آری، ما سرمایه داران بزرگی هستیم، و یقین دارم تو این راز بزرگ را خوب می دانی که بیمارانت را با واژه های روشن شعر شفا می بخشی، با نسخه ای که هیچ حکیمی نمی داند:
در این داروخانه رازی ست
که هیچ حکیمی نمی داند
سُرنگ ها را پر کن از حس شاعرانه
جهان محتاج شربت قند است
مثل عطار در نیشابور
این ضمادها را به چشمت بمال
دنیا پر نور می شود و خیام تمام تقویم های شمسی را پر می کند
با رباعیات عاشقانه
O
شاعر!جشن شاعرانگی ات مبارک.
پانوشت:
1 – سلمان نظافت.
نقل نوشته ها با ارجاع به نام وبلاگ و نویسنده آزاد است